|
تمرين الفبا معلوم نیست...
|
برا مقاله ننوشتن هزار راه می تونه وجود داشته باشه؛ یکیش هم آپ کردن یهوییه... امروز هم با مهسا و سیما و محدثه گذشت و خوش گذشت. خیلی کیف می کنم وقتی راننده تاکسی های باسواد و فهمیده راه به راه به پستم می خورن. امروزیه باهامون انگلیسی حرف می زد:-) نمی دونم حق با سیماس یا نه؛ فقط اینو می دونم که ما زیادی مسئولیت پذیریم و من نمی تونم طور دیگه ای باشم. دیشب برف فوق العاده ای بارید و رو وجب به وجب برفای حیاط راه رفتم و پریدم و دست زدم و با علی برف بازی کردم. ذوق کردم از اینکه این همه می تونم احساس خوشبختی کنم. راستی همه میگن لهجه ام کاملاً شیرازی شده. آخه آدم تا این حد بی جنبه! هنوز 5 ماهم نشده... دیدن دوستام بهم انرژی میده. سمیرا دیروز بیشتر از اینکه فک کنم بچه تر شدم فک می کردم یه دیوونه ی روانیم و خوشم میاد روانی تر بشم. پریشب زیر بارون با بابا تو جاده می اومدیم و بیشتر از حرف زدن داشتم گوش می دادم. نزدیکای تبریز بابا گفت فرزانه؟ می دونی بارزترین خصوصیت تو چیه؟ گفتم نه. گفت تو خیلی عاقلی! شاخام داشتن کم کم رشد می کردن... احتمالاً باید قربون صدقه ی خودم برم تا بشینم و پروپوزال و مقاله هامو بنویسم. بررسی نقش های جنسیتی بهم انرژی میده. انگار داره حرف دلمو می زنه ولی این وسطا یه جایی پیدا می کنم واسه خوندن کتاب کودکایی که تازه گرفتم. مامان بزرگم میگه کتاباتو بیار عکساشو ببینم و مطمئن میشم پیری یه چیزیه تو مایه های کودکی... [ یکشنبه 9 بهمن1390 ] [ 20:7 ] [ مداد سياه ]
[ ]
پنج شنبه.
همه درس می خوانند. دلم گرفته؛ پرونده امتحانم هنوز نیمه باز است اما خودم می بندم و می زنم بیرون. هیچ کس نمی آید؛ یا درس می خوانند یا با کسی قرار دارند. کفش های پاشنه دار برای پیاده روی های طولانی خوب نیستند. می دانم پاهایم زخم می شوند. می پوشم چون دوست دارم با ریتم صدای پاشنه هایم راه بروم. می روم سینما. قبلش به هر مغازه ای که می رسم می ایستم اما دلم هوس هیچ چیزی نمی کند. جلو مانتو فروشی دو نفر زل زده اند به صورتم، مجبور می شوم سلام کنم و به روی خودم نیاورم که یادم نمی آید کجا دیدمشان. یکی می پرسد تنهایی؟ می گویم: آره دارم می رم سینما. -سینما که تنهایی حال نمیده بیا با ما. - چند دیقه ای می تونم همراهتون باشم اما باید برم. بالأخره از حرف هایش متوجه می شوم هم اتاقی های دوستم صدیقه هستند. "اسب حیوان نجیبی است". بستنی بزرگی می گیرم و وارد سینما می شوم. نصف بستنی آب می شود و می ریزد روی چادرم. محلش نمی گذارم و می روم برای خودم و خودم پفک خانواده بگیرم. ردیفی را انتخاب می کنم که هیچ کس نباشد. مردم قاه قاه می خندند. من حالم به هم می خورد و عین برج زهرمار نشسته ام و حتی به سرم می زند گریه کنم. از در سینما که بیرون می آیم خیابان ناآشناست انگار جهت را گم کرده ام. از سه تا زن می پرسم و می فهمم دارند حسابی آدرس اشتباه می دهند. می گویم: فقط بگو کدوم خیابون می رسه به ملاصدرا؟ می خندد و می گوید همین! خوشم می آید بروم نانوایی و کلی بایستم تا قیافه مردم منتظر را ببینم و به کلافگی شان بخندم. نمی دانم چرا نانوایی انقدر جذبم می کند. با کمترین مکالمه ممکن نان ها را می گیرم. چند وقت پیش ترهبارفروش می گفت: ای دخترو نه میگه ها نه میگه نه فقط سرشو تکون میده! برای خودم جایزه می گیرم و برمی گردم، هرچه باشد دختر خوبی بودم و از پس امتحان هایم خوب برآمدم. البته از نظر خودم. وسط پیاده رو با پیام مریم کلی ذوق می کنم: "آش رشته آماده ست زود بیا". جمعه. تا لنگ ظهر خوابیدم و شاید پرنده آبی خواندم. نذر کرده بودم برای بچه ها
خاگینه درست کنم. موادش را درست کردم و بعد از چند ساعت هم زدن (با مشارکت
راضیه) رفتم سر گاز. هر کس که می رسید طرز پختش را می پرسید و تا شب هزار
بار تکرارش کردم. سرپرست آمد آشپزخانه و حرف هایی زد که بعداً می فهمید.
خجالت کسیدم بگم خودتی! حوصله دردسر نداشتم؛ گفتم حق با شماست. خاگینه ها
را بین بچه ها پخش کردم. قبل از خواب به دکترا و خارج رفتن و تافل فکر می کردم و اینکه چند سال طول می کشد... شنبه. می خواستم چایی درست کنم، سحر از امتحان برگشته بود و نزدیک بود چشم هایم چهار تا شود؛ بر خلاف همیشه نیشش تا بناگوش باز نبود و کم مانده بود گریه اش بگیرد. استاد اول دعوایش کرده بود که چرا 17 گرفته و بعد هم فقط یک سوال اپن بوک مشورتی داده بود و همه برگ سفید تحویل داده بودند. گفت فرزانه یادت نره این جمله رو هی بهم بگی: "اگه سحر ترم بعد شاگرد اول نشه از اون حیوونی که تو بیابونا عرعر می کنه کمتره." جمله اش را با تاربخ نوشتم و گفتم چشم.فعلاً چایی مهم تره! ناهار قورمه سبزی نذری داشتیم. مریم کشان کشان همه را از در دانشگاه تا اتاق آورده بود. آن قدر عصبانی بود که فکر کردم اگر دعوایش با نگهبان دو دیقه بیشتر طول می کشید حتماً مریم کتکش می زد. چیزی نخورد و رفت سر جلسه. زهرا هم با اخم های تو هم آمد و گفت یک سوال را اشتباه نوشته. عصر با راضیه رفتیم خرید. به قول خودش تمام کوچه های فرعی شیراز را هم می شناسد. رفتیم با اینکه حیوان هم از سرما در لاکش می خزید... اول بلیت برگشت گرفتم بعد رفتیم موشیر فاطمی و خیرات و پارامونت و سعدی. هیچ وقت نمی توانم بدون سوغاتی برگردم. خودم کلی ریاضت کشیدم و گفتم بقیه مهم ترند. یاد ثمین افتادم که لابد با دست های کوچکش روزهای باقیمانده را تا 6 بهمن می شمارد و از چند ماه پیش قول گرفته تا تولدش برگردم. برایش عروسک می خرم. مطمئنم نرسیده علی هم سوغاتیش را می خواهد. سعی کردم با سلیقه خودش انتخاب کنم. دوتا کیک خامه ای بزرگ گرفتیم و راضیه وسط راه داشت می خورد و دلم آب می شد. وای که چقدر چسبید. سوار تاکسی شدیم و کلی خندیدیم. راننده احتمالا نظامی بود. همه جا را می شناخت. از بین حرف های ما کلمه بوشهر را که شنید گفت 9 سال آنجا زندگی کردم و سردی زمستان هایش را چشیدم. بعد نمی دانم چطور شد که حرف اصفهان و تبریز را پیش کشید. ما چیزی نگفتیم داشت برای خودش ماجرا تعریف می کرد که یکهو گفت نکنه شما تبریزی هستین؟! پرسید کجای تبریزم و دیدم همه محله هایش را می شناسد. یه پسر لر دهدشتی هم بود که باعث شد بیشتر از همیشه حالم از پسرها به هم بخورد. همین که رسیدیم دیدم لباس های مامان نیست! راضیه هی می گفت بازم بگرد. فایده نداشت یادم افتاد در یکی از مغازه ها جا گذاشته ام. زنگ زدم و حدسم درست بود. گفت دوشنبه بیا ببرش. سحر ماکارونی درست کرده بود. چند ساعتی ولو اینترنت بودیم و تا ساعت 3 فیلم "salt" را دیدیم. کلاً خوش گذشت. شنبه. چای خوردیم با بهار نارنج و آهنگ شیرازه میگن ناز... گوش دادیم و من با لپ تاپ زدم چایی را ریختم روی روفرشی. زهرا داشت می گفت یه بار خواستیم خاطره بسازیم زدی ریختیش، خنده ام گرفت و چایی پرید تو گلوم. داشتم خفه می شدم. دال عدس خوردیم. با سحر تا دم تاکسی رفتم و بدرقه اش کردم. فیلم "ten"را نگاه کردیم و با راضیه در مورد خاطرات حرف زدیم. می گفت نوشتنشان درد است و ننوشتنشان هم درد است... شیدا زنگ زد و درباره فردا تصمیمایی گرفتیم. امیدوارم دکتر سر موقع تو دانشگاه باشه و برنامه تولدمون به هم نخوره. در هر حالت دکتر تولدت مبارک! زهرا دارد با سنگدلی تمام لواشک می خورد و به من نمی دهد و از ترس خراب
شدن چهره معصوم نمایش پرتش می کند. بیا بگیرش! حالا هم مشغول پهلوان نمایی
است و تخت را جابجا می کند:-) شب هنوز جریان دارد... راضیه و مریم هم فلتیامونن. راضیه شبیه گربه س تو کارتون گربه سگ. صداش می کنم گربه؟ میگه چیه سگ؟ درباره هرچی که فکرشو بکنی اطلاعات داره. زهرا بهش میگه موساد. من اسرائیلم و تو شیطونیا دستمون تو یه کاسه ست. زهرا به خودش میگه فلسطین. اینم یکی از مظلوم نماییاشه. مریمم ایرانه.عاشق آشپزیشم. همیشه میگم کودک درونتو کشف نکردی وگرنه فعاله. قراره از خونه شون گچ بیاره لی لی بازی کنیم. هر مسیری رو که میریم تا آخر دوتایی بالا پایین می پریم عین بچگیامون. روزای بارونی هم کلی کولی بازی درآوردیم. سحر سرخوش ترین آدمیه که به عمرم دیدم و تنها کسیه که تو خوابگاه خیلی اهل رمان و داستان و این جور چیزاس. دیگه زهرا صداش دراومده که بسه چقد می نویسی؟! می خوای یه دوربین مدار بسته وصل کنیم به وبت تا ملت ماجراهامونو زنده ببینن؟
[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 21:58 ] [ مداد سياه ]
[ ]
زندگی ام در خیلی چیزها خلاصه می شود. من که توان خلاصه کردن ندارم و
یکی یکی حذف می کنم. شب امتحانی زندگی می کنم و اضطراب هایش را شده با جوش
های سرخ سرخ به جان می خرم. ولو شدن در خیابان های شهر و دم هر مغازه ای
ایستادن و از هر مغازه ای چیزی خریدن... این ها رهایم می کنند و چقدر متأسف
می شوم که عمق بندمان کدام عدد نجومی است که در خیابان های شلوغ و ناآرام به آرامش می رسیم.شاید باز هم نفهمم که "جانان" در اتوبوس های حال به هم زن بین جاده ای کدام اشراق را تشنه بود...# یک بار دیگر مرگ را دیدم. دختر کوچکی بود و دستش در دست دختری دیگر آرام می رفتند. دست هایم می لرزید و و چایی ام ذره ذره سهم دست هایم می شد و استادمان فکر می کرد فشارم افتاده و تند و تند دعوایم می کرد که چرا صبحانه نمی خورم. فکر می کردم صبحانه خوردن چقدر می تواند مهم باشد و مطمئن می شدم که باید مهم باشد وقتی قرار است به بچه ها بگویم که چقدر محشر است. زنده ها چه زود می توانند بفهمند حتی اگر به اندازه ی لحظه ای در دنیایشان نباشی... کجایی دختر؟ پایان هر رشدی مر... کلاس رشدمان هر چقدر هم که از تولد بگوید باید پایانی واقعی می داشت و داشت. دلم می سوخت وقتی می شنیدم "فرزانه حساس و "شکننده" است!" باید در خیابان ها راه بیفتیم و جار بزنیم آی مردم اشک هایتان را جمع
کنید! مرگ دیگر دخترک نیست. آقای مرگ دوست ندارد گریه ی کسی را ببیند.
شعورتان را له کنید! راحت کنار بیایید! مبادا بشکنید و تکه هایتان سوتک دست
بچه ها و دسته ی کوزه ی خیام شود. مهم تیست مادرها چقدر فریاد می کشند.
اصلا شما را چه به این کارها... این مکالمه را دوست دارم و هر شب تکرارش می کنم. -چند سالته؟ -تو چی فک می کنی؟ -نمی دونم بگو! -خب حدس بزن! -بیست؟... بیست و یک؟... بیست و دو؟. - مامان منم بیست و چهار سالشه منم هفت سالمه... حالا میای بازی کنیم؟ # زندگی نو، اورهان پاموک [ یکشنبه 18 دی1390 ] [ 2:26 ] [ مداد سياه ]
[ ]
امشب با زهرا افتادیم رو دور دلقک بازی. به جای آدم شدن و درس خوندن من
رفتم از سوپری شامپاین هلو گرفتم و زهرام اسنک درست کرد. زهرا میگفت فرزانه
اگه لیوانامونو بزنیم به هم و به سلامتی یکی بخوریم حروم میشه؟ گفتم بزنیم
ببینیم میشه یا نه! وای انقد خندیدیم که مطمئنم اسنکا گوشت شد به تنمون و
تصمیم گرفتیم از فردا یک در میون دلقک دربار بشیم. غذا تو گلوم گیر کرده
بود زهرا هی اصرار می کرد نذارم شامپاین بخوره! گفتم بذا لقمه بره پایین
چشم. بعد تو حرکتی بی سابقه به جای ورداشتن بطری لیوان خالی رو از دستش
کشیدم! حمله کرده بود به بطری می گفتم جان من این لیوانو بگیر حداقل بیشتر
نخور:-)
بعدشم که زهرا نمی تونست به اینترنت بره من شدم وایرلس و پشت لپ تاپش قایم شدم. زهرا می گفت آخه من چه هیزم تری بهت فروختم وایرلس؟! منم جوابشو می دادم... یک شنبه شب این هفته بدترین و باشکوه ترین شب این چندوقت بود؛شاید gloomy sunday... من یک شنبه دو تا ارائه داشتم و انقدر شب بیداری کشیده بودم و کار کرده بودم که چشام کاسه خون بود. شنبه دو تا از کلاسامو نرفتم و یکیشم فقط به خاطر اینکه دلم برا استاد یه ذره یود و دلم می خواست محکم بغلش کنم رفتم. 5، 6 ساعت رو پاور پوینتم کار کردم.تا 12 ارائه مو تمرین کردم و برگشتم سر پاور اما هیچی نبود، اتگار نیست شده بود. دویدم با بغض زهرا رو صدا کردم هرچی گشتیم نبود. ساعت 1 بود زنگ زدم علی جواب نداد و بابا خودش زنگ زد. جای سلام زدم زیر گریه. restore هم فایده نداشت. چند ساعت همینجوری زار می زدم. زهرا گفت به جای گریه بشین دوباره درست کن. - اما اون یکی چی؟ صبح دوتا ارائه دارم! - من درستش می کنم. و این بهترین هدیه دنیا بود... خیلی خوشگل شد. همه شبو حس می کردم پشتم گرمه. تو یه شهر غریب این فوق العاده ترین حس ممکنه مث اون روز که مامان ستاره پشت سرم آب ریخت تا زودتر برگردم و گفت دوست نداره برم یا شبش که عین مامان یه پتوی بزرگ آورد کشید رو سرم تا یخ نکنم... کمتر از دو ساعت خوابیدیم و همه راهو دویدیم. ساعت اول وقت نشد جامعه شناسی رو ارائه بدم حالم بد بود، یه روز بود لب به غدا نزده بودم. بدو بدو رفتیم به داشکده علوم تربیتی و با صدایی که از ته چاه می شنیدمش شروع کردم به حرف زدن. آخرش استاد انقد تعریف کرد که کم مونده بود گریه ام بگیره. کم پیش میاد انقد از ارائه یکی تعریف کنه. درسته خیلی زحمت کشیده بودم هم برا ترجمه هم پاور اما این یه لطف بزرگ بود... جنون فیلم گرفتم و سیر نمیشم تو این تنگی فرصت. فردا قراره بریم دیدن سعادت آباد. جودی منتظرمه، باید برم. فعلا بچه ها... [ چهارشنبه 23 آذر1390 ] [ 22:50 ] [ مداد سياه ]
[ ]
امروز از صبح بارون می بارید.بیرون نرفتم و شروع کردم به خوندن پرده نئی بهرام بیضایی.رنج ورتا یه اندازه کافی داغونم کرده بود. از پستی مردا حالم داشت به هم می خورد، اگه امیر ماکانی هم باشه فقط یه نفره. یاد مردی افتاده بودم که جلو زن و بچه اش داشت به ما متلک می گفت... اما بی خوابی... دلایل بیشتر... فیلم نامه که تموم شد یستمش و پتو رو کشیدم رو سرم اما همون لحظه سحر اومد و همون یه ذره خوابم از سرم پرید. عصر بچه ها گفتن یکی از پسرای سال سوم خودکشی کرده.دیشب ساعت 12.از بالای ساختمون خیلی بلند خوابگاه.ساعت 4 صبح وسط شهر سگا داخل گودالی پیداش کردن.بارون یه ریز می بارید.استخوناش بیرون زده بود... تنم یخ کرده و نم همون بارون و صدای رعد روحمو می لرزونه. تصویر ساختمون و فاصله اش تا شهر خوره روحم شده... ارزششو نداشت پسر چرا این کارو کردی... [ چهارشنبه 2 آذر1390 ] [ 1:30 ] [ مداد سياه ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |